دوشنبه 16 شهریور1388
انگار دنیا نیست
وقتی که دلتنگم
وقتی که می خندم
وقتی برای تو
چشمامو می بندم
انگار دنیا نیست
انگار مواجم
انگار به یک لبخند
دنیامو می بازم
تو دورو من نزدیک
من از خودم دورم
تو در عبور از من
من زنده در گورم
ای کاش می ماندی
شب تا سحر مهمان
ای کاش می رفتی
در بطن این بی جان
تردید جایز نیست
این حکم پا بر جاست
تو دورو من دورم
این انتهای ماست
پنجشنبه 12 شهریور1388
کمی نگاه کن نگاه
ای گنهت به سادگی
کمی نگاه کن نگاه
که بی گناه می کشی
خیال کن که زنده ای
خیال کن که خفته ام
خیال کن که برده ای
خیال کن که خنجری
خیال کن که می دری
خیال کن که سینه ام
به خنجرت بریده ای
ولی نگاه کن نگاه
که سبز می شود خدا
سپید می شود صدا
یکشنبه 8 شهریور1388
بد ترین دلتنگی من
مدتیست بی خود از خود در رنجم
و بی احساس می گریم
اینگونه دلتنگم
که چون گنجشککی
بر شیشه می کوبم
چه بس بیهوده می کوبم
این شیشه بی تردید از سنگ است
این همان تصویری از مرگ است
گنجشک بی پرواز افتاده
شیشه خونین بار ایستاده
خیال کن پرنده ای و می پری
اما تا کجا؟
خیال کن که مرده ای و می پری
حال تا به هر جا
دوشنبه 26 مرداد1388
برای خنده ی من معجزه ای لازم است
دیگر نمی توانم بخندم
و دیگر نخواهم خندید
آنجا که شاخه گلی را به راحتی له می کنند
بدها به راحتی می خوابند
اینجا سرزمین بدی هاست
اینجا همیشه بدها قالبند
و مقلوب همیشه برنده ایست که خوب می بازد
من برنده ام و خوب می بازم

